همه چی دوونه





گاه ناچاری بگذاری و بروی

مهم نیست تو آدمه بده این قصه شوی

مهم این است آنهایی كه باورشان داری

دیگر برایت همیشه خوب خواهند ماند،

قبل از اینكه باورهایت را نابود كنند..

تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391سـاعت 12:53 نويسنده hani✖



دختر بودن یعنی تمام عمر پای آینه بودن!
دختر بودن یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن!

دختر بودن یعنی كله قند و لی لی لی لی ...

دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد؟؟!

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت

دختر بودن یعنی همونی باشی كه مادر و خاله و عمه ت هستن

دختر بودن یعنی انتظار خاستگار مایه دار!

دختر بودن یعنی چرا خونه اونقد کثیفه ؟؟!

دختر بودن یعنی دختر و چه به رانندگی؟ تو باید ماشین ظرفشویی برونی !

تاريخ جمعه یکم دی 1391سـاعت 10:36 نويسنده hani✖

انگار بهترین لحظه دنیاس .


یه موقعی هست که هی از خودت میپرسی :

اونم دلش برام تنگ میشه یا نه...

یا همینقد که دوسش دارم دوسم داره یا نه...

یا اصن بهم فکر میکنه یا نه؟؟...

یه دفه گوشیت زنگ میخوره ...

وقتی عکسشو روی گوشیت میبینی ......

به جواب همه سوالات میرسی ...





تاريخ شنبه هجدهم آذر 1391سـاعت 11:3 نويسنده hani✖




سلامتی همسفری که روز قیامت فقط زمین ازش شاکیه

اونم بخاطر سنگینیه معرفتش
تاريخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391سـاعت 12:6 نويسنده hani✖

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه

شب که از راه می رسه غربتم باهاش میاد

توی کوچه های شب باز صدای پاش میاد

من غمای کهنمو بر می دارم

که توی میخونه ها جا بزارم

میبینم یکی میاد از میخونه

زیر لب مستونه آواز می خونه

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه

گرمی مستی که میاد توی رگ های تنم

می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرفهای من گوش بده

آخه من غریبه هستم با همه

یکی که آشنا میاد به چشم من

ولی از بخت بدم اونم غمه

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه

خسته از هر چی که بود

خسته از هر چی که هست

راه میوفتم که برم

مثل هر شب مست مست

باز دلم مثل همیشه خالیه

باز دلم گریه تنهایی می خواد

بر می گردم تا ببینم کسی نیست

میبینم غم داره دنبالم میاد

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه

تاريخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391سـاعت 11:56 نويسنده hani✖

آنـــــــــــــــــگاه کـــــــــــــــــه دوســـــــــــــــــت داری


هـــــــــــــــــمواره کســـــــــــــــــی به یـــــــــــــــــادت باشد


به یـــــــــــــــــاد من باش که من



♥♥همـــــــــــــــــیشه به یاد تو هســـــــــــــــــتم ♥♥



√ ســـــــــوره بـــــــــقـــــــــره آیه152



تاريخ دوشنبه سیزدهم آذر 1391سـاعت 9:17 نويسنده hani✖



دل به هـــر کـــس مسپار !!!

گــــرچه ، عاشــــق باشد

حکم دلداری ، فقط عشق که نیست ...

او بجــــز عشــق باید

لایق عمق نگاهت باشد

و کمی هم بیــــــمار

تا نگاه تو تسکین بدهد روحش را ...

دل به هـــــر کــــس مســـــپار ...!!!

تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391سـاعت 21:50 نويسنده hani✖


یاב گرفتـــــﮧ امــ


انسان مـבرنـــے باشــــمــ


و هــر بار کــﮧ בلتنـــــــگــ مےشــــومــ



بـــﮧ جاے بغـــــض و اشــــکــ



تنهـــا بــﮧ این جملـــه اکتفــا کنـــمــ کــــﮧ



هواے بـــב ایــלּ روزهــا



آבمــ را افســــــــرבه مےکنـב ...!




تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391سـاعت 21:45 نويسنده hani✖



نميدونم چرا با احساساتمم غريبه شدم ؟

با حرفاي دلم ديگه دردشونو نميتونم بفهمم...

دیگه به صداش صدای شکستنش اهمیت نمیدم ..

دیگه به سوختنش

به فریادای پنهونیش

به اشک های بی رمقش

به ناله ها و زجه های پی در پیش ..

نکنه سنگ شدم...؟

نکنه ..؟

اخه چرا وقتی دلم میگیره دیگه نمیتونم تو بغل تو اشک بریزم نمیتونم

سرم رو اروم رو شونه هات

بذارم نمیتونم واست درد دل کنم..؟

نکنه منم بزرگ شدم ...

ولی نه اخه من هنوزم گهگاهی دلم واسه هوای ابری تنگ میشه ...

هنوزم با باریدن بارون قاب

تنهایی چشمام خیس میشه...

اسمون دلم ابری میشه ..

و باز صدای گرفته ام همه جا اسم تو رو فریاد میکنه...

اره بازم تنهام ...

بازم تنهایی زده به سرم

حقم داری بخندی چون تو از همه چی غافلی...

مثل همیشه من و احساسم از تو دوریم...

تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391سـاعت 20:50 نويسنده hani✖




گراهام بل ِ لعنتی عزیز !

تلفنی که زنگ نمی خورد که نیازی به اختراع نداشت !!


حوصله ات سر رفته بود ... " چسب ِ قلب " اختراع می کردی ؛


می چسباندیم روی این ترک های قلب ِ صاحب مرده مان !


و غصهء زنگ نخوردن ِ تلفنی که ... اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم !!


ساده بگویم گراهام بل عزیز ! حال ِ این روزهای مرا ، تو هم مقصری ...
تاريخ جمعه دهم آذر 1391سـاعت 22:56 نويسنده hani✖

яima